|
ساحلی ها
|
||

به تصویر بالا دقت کنید.
این طور وارد کردن ایمیل اشتباه است می تواند راهی ساده برای هک کردن وبلاگ شما باشد!
پس باید به این صورت ایمیل خصوصی وبلاگتان را وارد کنید.

همان طور که دقت می کنید این روش صحیح است.
آرزوی موفقیت برای شما (ساحلی ها)
دو سه روزه که مات و بی اراده م
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئول کرده
از اون رابطه ی معمولی ما
چه عشقی سرگرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم
نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا
می خوام مثل قدیما...مثل سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده
نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

يک روز کارمند پستي که به نامههايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي ميکرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامهاي به خدا
!کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند
...
روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است، مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد وبه او گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یك بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند كه دخترش چقدر دوستش دارد!!
یکی خوابش سنگین میشه تختش میشکنه! بعد که از خواب میپره دستش میشکنه! فرداش هم از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه! میزنه به سرش، سرش هم میشکنه! همون یارو خودشو میزنه به اون راه گم میشه! کلی اعصابش خورد میشه نوار خالی گوش میده! یهو میخوره زمین تا خونه سینه خیز میره! یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی! روز بعد میخوره به دیوار کمونه میکنه! فرداش میخوره به دیوار، به دیوار میگه ببخشید! پس فرداش باز میخوره به دیوار وای می ایسته پلیس بیاد! دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه! میره لایه اوزون رو بدوزه، می مونه اون ورش! میره پشت بوم میخوابه سردش میشه در پشت بومو میبنده! سوار اتوبوس میشه از دختره خوشش میاد پیاده میشه شماره اتوبوسو برمیداره! بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه!!!
زندگی سختی داشته ، نه ؟!آن که باز آید مرا از غم رها سازد تویی
درد این آوارگی از تن رها سازد تویی
اگر خانه دل را ویرانه کرده دست غم
آن که این ویرانه را از نو بنا سازد تویی
آيين عشق بازي دنيا عوض شده ست
يوسف عوض شده است زليخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي
در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده ست
خو كن به قايقت كه به ساحل نميرسيم
خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده ست
آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد
اكنون به خانه آمده اما عوض شده ست
حق داشتي مرا نشناسي به هر طريق
من همچنان همانم و دنيا عوض شده ست
" فاضل نظري "
|
|