تبليغاتX
ساحلی ها
 
ساحلی ها
 
 
 
در بعضی از وبلاگ ها مشاهده شده که ایمیل خصوصی خود را به این صورت وارد می کنند.

به تصویر بالا دقت کنید.

این طور وارد کردن ایمیل اشتباه است می تواند راهی ساده برای هک کردن وبلاگ شما باشد!

پس باید به این صورت ایمیل خصوصی وبلاگتان را وارد کنید.

همان طور که دقت می کنید این روش صحیح است.

آرزوی موفقیت برای شما (ساحلی ها)

 |+| نوشته شده در  89/09/11ساعت 23:21  توسط pNOq  | 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

دو سه روزه که مات و بی اراده م
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما
چه عشقی سرگرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم

نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

می خوام مثل قدیما...مثل سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده

نمی بینی دارم جون میدم اینجا
نمی دونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

 
 
 
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 |+| نوشته شده در  89/08/22ساعت 13:5  توسط نرگس  | 
 
نرم افزارNOD32 یا Smart Security را اجرا کنید. در ستون سمت چپ بر روی Setup کلیک کنید. بر روی گزینه Enter entire advanced setup tree کلیک کنید. اگر چنین گزینه ای نبود بر روی Toggle Advanced Mode کلیک کرده وyes را بزنید و بعد بر رویEnter entire advanced setup tree کلیک کنید. به قسمت Update بروید. بر روی Edit کلیک کنید. در قسمت Update Servers آدرس http://dl.softgozar.com/eset_upd_softgozar1 را وارد وAdd را بزنید. OK و بار دیگر OK را بزنید. به قسمت Update در نرم افزار بروید و بر روی Update Virus Signature Database را بزنید.

با تشکر
 |+| نوشته شده در  89/08/11ساعت 0:40  توسط pNOq  | 
 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

 |+| نوشته شده در  89/08/09ساعت 1:45  توسط pNOq  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 |+| نوشته شده در  89/08/09ساعت 1:36  توسط pNOq  | 

 

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...

 |+| نوشته شده در  89/07/28ساعت 23:53  توسط pNOq  | 

 

مردی دختر سه ساله ای داشت. روزی مرد به خانه آمد و دید كه دخترش گران ترین كاغذ زرورق كتابخانه اورا برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده بود تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید.

روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است، مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد وبه او گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگین بود یك بوسه از جعبه بیرون آورد و بداند كه دخترش چقدر دوستش دارد!!

 |+| نوشته شده در  89/07/09ساعت 14:28  توسط pNOq  | 

یکی خوابش سنگین میشه تختش میشکنه! بعد که از خواب میپره دستش میشکنه! فرداش هم از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه! میزنه به سرش، سرش هم میشکنه! همون یارو خودشو میزنه به اون راه گم میشه! کلی اعصابش خورد میشه نوار خالی گوش میده! یهو میخوره زمین تا خونه سینه خیز میره! یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی! روز بعد میخوره به دیوار کمونه میکنه! فرداش میخوره به دیوار، به دیوار میگه ببخشید! پس فرداش باز میخوره به دیوار وای می ایسته پلیس بیاد! دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه! میره لایه اوزون رو بدوزه، می مونه اون ورش! میره پشت بوم میخوابه سردش میشه در پشت بومو میبنده! سوار اتوبوس میشه از دختره خوشش میاد پیاده میشه شماره اتوبوسو برمیداره! بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه!!!

زندگی سختی داشته ، نه ؟!
 |+| نوشته شده در  89/07/04ساعت 21:3  توسط ArezoO0  | 
 

آن که باز آید مرا از غم رها سازد  تویی

 درد این آوارگی از تن رها  سازد   تویی

 اگر خانه دل را  ویرانه  کرده  دست  غم

 آن که این ویرانه را از نو بنا سازد تویی

 |+| نوشته شده در  89/07/04ساعت 14:30  توسط pNOq  | 

آيين عشق بازي دنيا عوض شده ست

يوسف عوض شده است زليخا عوض شده ست

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي

در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده ست

خو كن به قايقت كه به ساحل نميرسيم

خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده ست

آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد

اكنون به خانه آمده اما عوض شده ست

حق داشتي مرا نشناسي به هر طريق

من همچنان همانم و دنيا عوض شده ست

" فاضل نظري "

 |+| نوشته شده در  89/07/02ساعت 4:6  توسط Gity  | 
 
  بالا